درس زندگی
در زمان های گذشته ، پادشاهی تخته سنگی را در وسط جاده قرار داد و برای این که
عکس العمل مردم را ببیند خودش را در جایی مخفی کرد .بعضی از بازرگانان و ندیمان ثروتمند پادشاه ، بی تفاوت از کنار تخته سنگ می گذشتند . بسیاری هم غرولند می کردند که این چه شهری است که نظم ندارد
. حاکم این شهر عجب مرد بی عرضه ای است وبا وجود این هیچ کس تخته سنگ را از وسط برنمی داشت نزدیک غروب ، یک روستایی که پشتش بار میوه و سبزیجات بود ، نزدیک سنگ شد .
بارهایش را زمین گذاشت و با هر زحمتی بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را کناری قرار داد . ناگهان کیسه ای را دید که زیر تخته سنگ قرار داده شده بود ، کیسه را باز کرد و داخل آن سکه های طلا بود. او یک یاد داشت پیدا کرد . پادشاه در آن یادداشت نوشته بود: هر سد و مانعی می تواند یک شانس برای تغییر زندگی انسان باشد
شاگردي از استادش پرسيد: عشق چست؟
استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش كه نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني!
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت. استاد پرسيد: چه آوردي؟ و شاگرد با حسرت جواب داد: هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه هاي پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا كردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم.
استاد گفت: عشق يعني همين!
شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست؟
استاد به سخن آمد كه: به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور اما به ياد داشته باش كه باز هم نمي تواني به عقب برگردي!
شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهي با درختي برگشت. استاد پرسيد كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولين درخت بلندي را كه ديدم، انتخاب كردم. ترسيدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالي برگردم استاد باز گفت: ازدواج هم يعني همين
!!
فرشته ی یک کودک
کودکی که آماده ی تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید: می گویند که شما مرا به زمین میفرستید اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟ خداوند پاسخ داد: از میان تعداد بسیاری از فرشتگان، من یکی را برای تو در نظر گرفتهام. او در انتظار توست و از تو نگهداری خواهد کرد. اما کودک هنوز مطمئن نبود که می خواهد برود یا نه.
اما اینجا در بهشت، من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی است. خداوند لبخند زد: فرشته ی تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود. کودک ادمه داد: من چظور می توانم بفهمم مردم چه می گویند وقتی زبان آنها را نمدانم ؟
خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشته تو زیبا ترین و شیرین ترین واژه هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی.
کودک با ناراحتی گفت: وقتی می خواهم با شما صحبت کنم، چه کنم؟ خداوند برای این سؤال، او هم پاسخ داد: فرشته ات دست هایت را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو یاد می دهد که چگونه دعا کنی. کودک سرش را برگرداند و پرسید: شنیده ام که در زمین انسان های بدی هم زنگی می کنند. چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟ فرشته ات از تو حفاظت خواهد کرد حتی اگر به قیمت جانش تمام شود. کودک با نگرانی ادامه داد: اما من به این دلیل که دیگر نمی توانم شما را ببینم ناراحت خواهم بود. خداوند لبخند زد و گفت: فرشته ات همیشه درباره ی من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت به من را خواهد آموخت ، اگر که من همیشه در کنار تو خواهم بود . که در آن هنگام بهشت آرام بود، اما صدایی از زمین شنیده می شد. کودک می دانست که باید به زودی سفرش را اغاز کند. او به آرامی یک سؤال دیگر از خداوند پرسید خدایا اگر من باید همین حالا بروم لطفا نام فرشته ام رابه من بگوئید. خداوند شانه ی او را نوازش کرد وپاسخ داد: نام فرشته ات اهمیتی ندارد، به راحتی می توانی او را «مادر» صدا کنی.
رمز موفقیت
روزی مردی نابینا روی پله های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو نوشته شده بود: «من کور هستم لطفا کمک کنید» روزنامه نگار خلاقی از کنار او می گذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلو او را برداشت آن را برگردانند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد.
عصر آن روز, روزنامه نگار به ان محل بر گشت, و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدم های او ، خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته، بگوید که بر روی آن چه نوشته است ؟ روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص ومهمی نبود، من فقط نوشته ی شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچ وقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلو او خوانده می شد:
« امروز بهار است ولی من نمی توانم آن را ببینم»
دوستان وقتی کارتان را نمی توانید پیش ببرید, سعی نکنید به خودتان سخت بگیرید و ناراحت شوید, بلکه روش کار خود را تغییر بدهید آن وقت می بینید که بهترینها برایتان محقق می شود.
مورچهاى بر صفحه كاغذى مىرفت . از نقشها و خطهايى كه بر آن بود، حيرت كرد . آيا اين نقشها را، كاغذ خود آفريده است يا از جايى ديگر است؟ در اين انديشه بود كه ناگاه قلمى بر كاغذ فرود آمد و نقشى ديگر گذاشت . مور دانست كه اين خط و خال از قلم است نه از كاغذ . نزد مورچگان ديگر رفت و گفت: مرا حقيقت آشكار شد . گفتند: كدام حقيقت؟
گفت : بر من كشف شد كه كاغذ از خود، نقشى ندارد و هر چه هست از گردش قلم است . ما چون سر به زير داريم، فقط صفحه مىبينيم؛ اگر سر برداريم و به بالا بنگريم، قلمى روان خواهيم ديد كه مىچرخد و نقش و نگار مىآفريند . در ميان مورچگان، يكى خنديد . سبب را پرسيدند . گفت: اين كشف بزرگ را من نيز كرده بودم؛ ليك پس از عمرى گشت و گذار بر روى صفحات، دانستم كه آن قلم نيز، اسير دستى است كه او را مىچرخاند و به هر سوى مىگرداند . انصاف بده كه كشف من، عظيمتر و شگفتتر است . همگان اقرار دادند به بزرگى كشف وى . او را بزرگ خود شمردند و سلطان عارفان و رئيس فيلسوفان خواندند. چه، تاكنون مىپنداشتند كه نقش از كاغذ است و اكنون علم يافتند كه آفريدگار نقشها، نه كاغذ و نه قلم است؛ بلكه آن دو خود اسير ديگرىاند . اين بار، مورى ديگر گريست . موران، سبب گريهاش را پرسيدند . گفت: عمرى بر ما گذشت تا دانستيم نقش را قلم مىزند نه كاغذ . اكنون بر ما معلوم شد كه قلم نيز اسير است، نه امير . ندانم كه آيا آن اميرى كه قلم را مىگرداند، به واقع امير است، يا او نيز اسير امير ديگرى است و اين اسيران، كى به اميرى مىرسند كه او را امير نيست؟
عشق و دیوانگی
در روزهاي بسيار دور وقتي هنوز پاي بشر به زمين نرسيده بود تمام صفت هاي خوب و بد انساني به دور هم جمع شده بودند خسته تر وكسل تر از هميشه. ناگهان در ميان آنها زكاوت ايستاد و گفت بايد يك بازي كنيم مثلاً قائم باشك. همه از اين پيشنهاد شاد شدند و قرار شد كه ديوانگي چشم بگذارد و از آنجايي كه هيچ كدام نمي خواستند تا ديوانگي پيدايشان كند، همگي رفتند تا جايي پنهان شوند ديوانگي جلوي درختي رفت و چشم گذاشت و شروع به شمارش كرد .يك، دو، سه ....
همه رفتند و پنهان شدند لطافت خود را به شاخ ماه آويزان كرد، خيانت داخل انبوهي از زباله ها پنهان شد، اصالت به پشت ابرها رفت، هوس به مركز زمين رفت دروغ گفت زير سنگي پنهان ميشود اما به زير دريا رفت، طمع در داخل يك كيسه ي خالي پنهان شد و ديوانگي مشغول شمردن بوده كه كجا پنهان شود چون جاي مناسب خود را پيدا نمي كرد. جاي تعجب هم نداشت چون همگان ميدانند كه پنهان كردن عشق كاري است بس دشوار. در همين حال ديوانگي نيز به پايان شمارش نزديك مي شد نودوپنج، نودوشش و .... و هنگامي كه به صد رسيد عشق پريد و در ميان يك بوته گل رز پنهان شد. ديوانگي فرياد زد كه دارم مي آيم، اولين كسي را كه پيدا كرد تنبلي بود كه درست بر سر راه او نشسته بود و از زور تنبلي حال تكان خوردن نداشت سپس لطافت را يافت دروغ را ته درياچه و هوس را در مركز زمين يافت همه را يكي يكي يافت به جز عشق .
ديوانگي از يافتن عشق نااميد شده بود كه حسادت در گوشش زمزمه كرد مبادا او را پيدا نكني. در اين بين خيانت با هيجان زياد شاخهاي تيز از درخت جدا كرد و با فرياد زياد آن را در بوته رز سرخ فرو كرد كه ناگهان با ناله عشق متوقف شد.
عشق از ميان بوته های گل سرخ بيرون آمد در حالي كه با دستانش چشمان خود را پوشانده و از ميان انگشتانش قطرههاي خون بيرون ميريخت، شاخهها در چشمههاي عشق فرو رفته بودند و او ديگر قادر به ديدن هيچ چيزي نبود. آري، عشق كور شده بود ديوانگي اين بار فرياد بلندي سر داد خداوندا من با او چه كردم حالا چگونه مي توانم آن را جبران نمايم؟
عشق پاسخ داد تو ديگر نمي تواني مرا درمان نمايي اما اگر ميخواهي كاري برايم انجام دهي راهنماي من در راه باش. واينگونه است كه ميگويند عشق كور است و ديوانگي همواره در كنار اوست .
عاشقي در زندگي ديوانگي است ديـوانـگي از رسـم آئـين زندگي اسـت
گر كـــني ديوانگي در زنــدگي چو رفت عمرت ز دست، خواهيگريست
سليمان (ع) روزى نشسته بود و نديمى با وى . ملك الموت (عزرائيل ) در آمد و تيز در روى آن نديم مىنگريست . پس چون عزرائيل بيرون شد ، آن نديم از سليمان پرسيد كه اين چه كسى بود كه چنين تيز در من مىنگريست؟ سليمان گفت: ملك الموت بود . نديم ترسيد . از سليمان خواست كه باد را فرمان دهد تا وى را به سرزمين هندوستان برد تا شايد از اجل گريخته باشد . سليمان باد را فرمان داد تا نديم را به هندوستان برد . پس در همان ساعت ملك الموت باز آمد. سليمان از وى پرسيد كه آن تيز نگريستن تو در آن نديم ما، براى چه بود . گفت: عجب آمد مرا كه فرموده بودند تا جان وى همين ساعت در زمين هندوستان قبض كنم؛ حال آن كه مسافتى بسيار ديدم ميان اين مرد و ميان آن سرزمين . پس تعجب مىكردم تا خود خواست بدان سرعت، به آن جا رود .
کلید نجات
مردى خدمت حضرت رسول (ص ) آمد و عرض كرد مرا راهنمائى كن به نافعترين كارها حضرت فرمود: اصدق و لا تكذب و اذنب من المعاصى ما شئت راستگوئى را پيشه كن و از دروغ بپرهيز هر گناه ديگرى مى خواهى انجام ده ، از اين سخن مرد در شگفت شد و فرمايش آنجناب را پذيرفته و مرخص گرديد. با خود گفت پيغمبر(ص ) مرا از غير دروغگوئى نهى نكرده پس اكنون بخانه فلان زن زيبا مى روم و با او زنا مى كنم همينكه بطرف خانه او رفت فكر كرد اگر اين عمل را انجام دهد و كسى از او بپرسد از كجا ميآئى نمى توانم دروغ بگويد و بر فرض راست گفتن به كيفر شديد و بدبختى بزرگى مبتلا مى شود. لذا منصرف شد. باز فكر كرد گناه ديگرى انجام دهد همين انديشه و خيال را نمود در نتيجه از همه گناهان بواسطه ترك و دروغ دورى جست
.
خواجه عبدالكريم كه خادم خاص شيخ ابوسعيد ابوالخير بود، گفت: روزى، كسى از من خواست تا از حكايتهاى شيخ چيزى براى او بنويسم . مشغول نوشتن بودم كه كسى آمد و گفت: تو را شيخ مىخواند. رفتم. چون نزد شيخ رسيدم، گفت: عبدالكريم!در چه كارى؟ گفتم: درويشى، چند حكايت از حكايتهاى شيخ خواست . در كار نوشتن آن حكايات بودم .
شيخ گفت: اى عبدالكريم!حكايت نويس مباش؛ چنان باش كه از تو حكايت كنند.
کوهنورد
داستان، درباره يك كوهنوردی است كه مي خواست از بلندترين كوهها بالا برود. او پس از سالها آماده سازي ماجرا جويي خود را آغاز كرد. وي از آنجا كه افتخار كار را فقط براي خود میخواست تصمیم گرفت تنها از كوه بالا برود. شب، بلنديهای كوه را تماماً در بر گرفت و مرد هيچ چيز را نمي ديد . همه چيز سياه بود وابر روي ماه و ستاره ها را پوشانده بود همانطور كه از كوه بالا ميرفت، چند قدم مانده به قله كوه پايش ليز خورد و در حالي كه به سرعت سقوط مي كرد از كوه پرت شد. در حال سقوط، فقط لكه هاي سياهي را در مقابل چشمانش ميديد و احساس وحشتناك مكيده شدن به وسيله قوه جاذبه او را در خود ميگرفت.
همچنان سقوط ميكرد و در آن لحظات ترس عظيم، همه رويدادهاي خوب و بد زندگي به يادش میآورد. اكنون فكر ميكرد مرگ چقدر به او نزديك است. ناگهان احساس كرد كه طناب به دور كمرش محكم شد بدنش ميان آسمان و زمين معلق بود و فقط طناب او را نگه داشته بود و در اين لحظه، برايش چاره اي نبود ، جز آنكه فرياد بكشد خدايا كمكم كن . ناگهان صدايي پر طنين كه از آسمان شنيده ميشد جواب داد:
ـ از من چه ميخواهي؟
ـ اي خدا جوابم بده.
ـ واقعاً باور داري كه من ميتوانم تو را نجات دهم؟
- البته كه باور دارم.
ـ اگر باور داري، طنابي را که بر كمرت بسته شده است، باز كن.
. . .يك لحظه سكوت . . . و مرد تصميم گرفت با تمام نيرو به طناب بچسبد.
روز بعد، گروه نجات ميگويند كه يك كوهنورد يخ زده را مرده پيدا كرده اند بدنش از يك طناب آويزان بود و با دستانش محكم طناب را گرفته بود. او فقط يك متر با زمين فاصله داشت.
نمی دانم چه بنویسم، ولی این را می دانم که باید بنویسم تا تمام دلتنگی هایم خالی شود؛ چند صباحیست دیگر رازو نیاز نمی کنم، نمی دانم چه غوغایی در پس درونم جریان دارد که این چنین من عاشق را ویران کرده است،
باور این که چگونه می توانم بر روی زمینی که مال اوست بگردم در حالی که نتوانم از ناچیزترین چیزی که می توانم با آن، او را در خود احساس کنم کوتاهی بورزم، دیگر از خاکی بودن خسته شدم میخواهم افلاکی باشم خدایا: دوباره مرا بپذیر ...
سکوتت تمام وجودم را فرا گرفته است ومن در بیغوله زندگی خویش دیگر کجا دنبال کلبه دیجور بگردم. تازه در یافتم من، در سراب نگاهای بیهوده به دنبال چه میگشتم، شاید اگر آن همه نگاها را جلب به سوی تو میکردم اینگونه به دور از تو نمی شدم.
خدایا : مرا به بندگانی ملحق کن که در آسمان خاطرشان جز پرنده یاد تو پرواز نمیکند و در گلستان دلشان جز گل هوای تو پر باز نمیکند.
خدایا : می خواهم با تمام وجود در این بهار از نو بشگفم و با تمام وجودم، وجودت را احساس کنم و از نو بخوانم :
یا مقلب القلوب والابصار
یا مدبرالیل و النهار
یا محول الحول و الاحوال
حول حالنا الی احسن الحال
در حدیث معتبر از حضرت صادق (ع) نقل شده که :
مشیت حضرت احدیّت جون تعلق گرفت بر آنکه حضرت آدم را خلق نماید. جبرائیل را به زمین فرستاد که قبضه ای از خاک های مختلف زمین بردارد تا حضرت آدم را از او ایجاد نماید و چون جبرئیل خواست مقداری از خاک بگیرد زمین از او سئوال کرد که منظور خدا از خلقت آدم چیست؟ فرمود آنکه او را و ذریهء او را مکلف به عباداتی بنماید وهر یک از آنهایی که اطاعت او را نمودند در جوار رحمت خویش در بهشت برین از آنها پذیرایی نماید وهر یک از آنهایی که نا فرمانی کردند تا ابد در زندان آتشین خود، جهنم آنها را معذب دارد، زمین چون این سخن را از جبرئیل (ع) شنید او را به حضرت حق قسم داد که از من بر مدار زیرا من طاقت عذاب حضرت سبحان را ندارم و لذا جبرئیل بدون آنکه چیزی از زمین بردارد برگشت و به خدا عرض کرد چون زمین مرا به عزت و بزگواری تو قسم داد از او بر نداشتم خداوند میکائیل (ع) واسرافیل (ع) را هم که از برای آوردن خاک مأمور گردانید، زمین هر یک را قسم داد که از او برندارد وآنها هم برگشتند بدون آنکه چیزی از خاک بردارند، خداوند عزرائیل (ع) را مأمور به آوردن خاک نمود و چون عزرائیل (ع) خواست از زمین خاک بردارد هرچند زمین او را به خداوند جهان قسم داد که از من برمدار، عزرائیل (ع) توجهی نکرد و فرمود من از مخالفت دستور خدای خویش میترسم و هرگز به واسطه ی تضرع تو بر خلاف خدای خویش نخواهم نمود و لذا مقداری از نقاط مختلف خاک را برداشت و به نزد حضرت سبحان حاضر نمود. خداوند از او تقدیر کرد و فرمود چنانچه در آوردن خاک، تو امتثال امر وانمودی و به تضرع و زاری زمین رحم نکردی در قبض روح اولاد آدم هم تو را مأمور نمودم تا اینکه به احدی رحم ننمایی و در بغل مادر، بچّه شیرخوار او را قبض روح نمایی و بین مادر و بچه هایش جدایی اندازی و دو برادر را به واسطه مرگ از هم جداسازی وبین زن و مردی که سالها الفت بوده ، به واسطه مرگ، جدایی اندازی ، از این رو حضرت عزرائیل (ع) از طرف حضرت سبحان مأمور به قبض روح بندگان خدا گردید.
چشمانم در چشمان شیشه اش گره خورده بود. نمیدانم که او هم مثل من ایستاده بود یا چشمان من همراه او حرکت میکرد. من چنان در چشمانش فرو رفته بودم که انگار در آب تنفس میکردم. مادرم چراغ اتاق را خاموش کرد. دیوارها، صندلی، تختخواب، همه چیز در سیاهی گم شد. من ماندم، آکواریم و چراغ مهتابی کوچکش.
ماهیها! برای آنها فرقی نمیکرد که چراغ خاموش باشد یا نه. آنها همیشه غوطهورند. بی وزن و با تکان بالهای در انبوه چیزی نرم که فلسهایشان را نوازش میدهد، می لولند. چقدر ساده و چه احساس لطیفی. بعضی ها زیبا و بعضی ها زشتند. بعضیها بزرگ و بعضی ها کوچکند.
آن شب یک ماهی «کف خوار» زیر سنگها مرد. زیر سنگهای جلا داده شده، براق و رنگی. نمی دانم خفه شد یا اینکه له. اما مرد! آن شب یک ماهی ماده بچه هایش را زائید. بیست، بیستویک، بیست و دو، ... دیگر نتوانستم بشمارم. بچههای زیادی زائید. اما یک ماهی بزرگ همه بچهها را خورد. بدون اینکه به چشمان شاهد و بیدار من اهمیتی بدهد. آنها به من اهمیت نمیدهند. فقط تا آنجا مهم هستم که غذایشان را سر وقت بدهم. همینقدر و نه بیشتر !
آنها در دنیای پنج شیشهای محصور خویش زندگی میکنند و سطحی که آنسویش عدم است. سطحی که اگر از آن سقوط کنند، دیگر نخواهند بود. وقتی آنها را از دنیای کوچک خودشان بیرون میآورم هیچ چیز را نگاه نمی کنند، حتی برای لحظهای به خود اجازه یک تجربه جدید را نمی دهند. همچنان دست و پا می زنند تا به قفس شیشهای خود بازگردند. اما نمی دانند آنها همان چیزی را تنفس می کنند که در آغوش کشیدنش را با تمام اطمینان مرگ میخوانند و من به ای ن می اندیشم که: آیا من هم اگر از دنیای شیشهای خودم بیرون بیافتم و تمام آنچیزی را که بخاطرش وجود دارم در آغوش کشم، آیا چنگالهایم را بر خاک خواهم نشاند و دست و پا خواهم زد و یا اینکه من از ماهیها بیشتر می فهمم؟





